مسعود دهشور/ سردبیر کل
دخترکی خوشسیما در قریهای خوش آب و هوا هنگام گشتوگذار در دشت و دمن ماری خوش خط و خال دید. جانور به نرمی در میان سبزهزاران و دشت پوشیده از شقایق میخزید. نخستینبار بود که با این موجود روبهرو میشد بنابراین ترسی به دل راه نداد و مار زیبا را در سبدی با خود همراه کرد. به روستا که رسید چندتن از زنان که تازه از کار مزرعه رها گشته و آسوده در آستانه در خانه نشسته و حلقهای از شادی و گپ و گفت و خنده بسته بودند، با دیدن دخترک او را به جمع خود دعوت کردند. یکی از زنان به دخترک گفت از صحرا چه آوردهای بخوریم؟ دخترک گفت خوراکی چیزی ندارد اما حیوان زیبایی یافته که بسی شگفتانگیز و زیبا و خوشخرام است. تا مار را از سبد بیرون آورد همگی جیغزنان و فریادکشان به سویی دویدند. دخترک متحیر در حالی که مار به دست به سمت آنان میرفت تا از زیبایی بینظیر جانور بگوید، زنها برعکس به عقب میرفتند تا جملگی به خانههای خود خزیدند و درها را بسته و پنجرهها را چارمیخ کردند. دخترک با مار چمبره زده به دور دستش در میدان روستا متحیر و مبهوت و متعجب مانده بود که چه اتفاقی افتاده است. دخترک همانطور که مار به دور دستش حلقه زده بود وارد
خانه شد. باز تکرار همان غوغا و فریاد و فرار و ولوله… و دخترک متعجبتر از پیش. اهل خانه تهدیدش کردند که هر چه زودتر مار را به بیرون خانه ببرد. او مار را بیرون برد و برای اینکه دیگران متوجه نشوند و به او خرده نگیرند آن را در آستین پنهان کرد. چندی گذشت و ماجرای دخترک و مار فروکش کرد. مار هر روز در اثر رسیدگی بزرگ و بزرگتر و دخترک از این دوستی هر روز شکفتهتر و سرخوشتر میشد. در یک روز آفتابی که نسیم ملایمی هم میوزید و گندمزارها را به رقص میآورد، اهالی روستا دسته دسته به سوی قبرستان کوچک و باصفای ده برای به خاک سپردن دخترک نازنینی به راه افتادند… آیین خاکسپاری که پایان یافت و شیون و زاری جایش را به سکوت آرامگاه داد، ماری به آرامی از سوراخ قبر دخترک بیرون خزید و در میان علفزاران که تا کمر میرسیدند گم شد…



دیدگاهها
ارسال نظر