مهدی اسحاقیان
۱۷ بهمن۱۳۵۷- «من اهل قم و اهل تهران و اهل جایی [نیستم]! من اهل ایرانم. من در ایران هستم و با همه ایرانیها رفیقم.» این را امام خمینی در پاسخ به یکی از کارکنان نیروی دریایی که در مدرسه علوی به دیدار وی رفتند ابراز کرد. او به امام گفته بود اگر به قم برود بهدلیل کوچک بودن شهر امکان محاصره آنجا وجود دارد. -الان خیلی انتظار تشریففرمایی شما را به قم دارند و منتظر هستند شما تشریف ببرید آنجا و معتقدند راحت میشوند آقا میروند قم؛ دیگر از این دردسرها راحت میشوند! -امام: نه! بگویید من تا شما را راحت نکنم نمیروم. نه، نه انشااللَّه! یکی دیگر از همان نیروها: -قم را میتوانند خیلی زود محاصره کنند و خیلی راحت ارتباط را قطع کنند. – نخیر، این را خاطر جمع باشید. من اهل قم و اهل تهران و اهل جایی [نیستم]! من اهل ایرانم. من در ایران هستم و با همه ایرانیها رفیقم. (صحیفه امام؛ ج ۶، ص ۷۴-۷۶) امروز با بچههای محل به میعادگاه همیشگی رفتیم. یکی از مراکز اطلاعرسانی در جنوب شرقی شهر میدان ژاله (شهدا) بود. این میدان پس از ۱۷ شهریور شهرت ویژهای پیدا کرد. گاراژ کنار سینما ژاله پایگاه و وعدگاه پیر و جوان انقلابی شده بود. اطراف
میدان سنگرهای شنی ساخته شده بود. سنگرها به سمت خیابان فرح آباد (پیروزی) آرایش داده شده بود. انواع اسلحههای غنیمت گرفته شده از کلانتریها و پاسگاهها «برنو»، «امیک» و «ژ۳» و تیربار به سمت خیابان نشانه گرفته شده بود. پادگان نیروی هوایی و مرکز ساخت تسلیحات بهعنوان نخستین اهداف برای تسخیر نیروهای انقلاب در نظر گرفته شده بودند. گروهی از همافران که از پادگان فرار کرده و به صف انقلابیون پیوسته بودند فرماندهی میدان را دردست گرفتند. بچههای محل از همه گروهها بودند. همانگونه که امام به آن دو نیروی نظامی گفته بود و گویی همه تحت عامل وحدتبخشی گرد هم آمده بودند. امام به استثنای مقام فقهیاش، فیلسوف-عارفی بود که به وحدت در کثرت و کثرت در وحدت قائل بود. اندیشه «ایرانشهری» چنانکه سید جواد طباطبایی، نظریهپرداز سیاسی میگوید «همه اقوام را از گذشتههای دور در این سرزمین به شکل مسالمتآمیز گرد هم آورده است.» (نقل به مضمون). زبان فارسی هم خانه وجود این ملت بوده است. این زبان همواره در دادوستد آزاد با گویشهای گوناگون این سرزمین بوده است. شاعران و اندیشمندان این سرزمین که ساحتهای وجودی آنها بسیار جلوتر از عصرشان بود
توانستهاند اندیشه خود را بهواسطه این زبان ثبت کنند. فردوسی، سعدی، حافظ، جلالالدین مولوی و… ازاین جملهاند. ملت ایران تحت اندیشه ایرانشهری همپای ملت یونان پیش از آنکه ملتی در اروپا شکل گیرد، هستی داشته است. هگل میگوید تاریخ جهان با امپراتوری ایران آغاز شد. امپراتوری که کثرت در وحدتش هیچ نشانی از ناسیونالیسم متاخر ندارد. بعد از معرفی مهدی بازرگان بهعنوان نخستوزیر دولت انقلاب آمادهباش خودجوشی در سراسر تهران ایجاد شده بود. او میراثدار مبارزات ملیگرایانه و اسلامی بود. از او بهعنوان یکی از یاران دکتر مصدق یاد میشد. این روزها داستان کودتای۲۸ مرداد ۳۲ اردشیر زاهدی با حمایت سازمان سیا که یک فرصت تاریخی استثنایی را از ایران گرفته بود، در میان انقلابیون نقل قول میشد. همه نگران کودتا بودند. شکاف میان ارتش و شاپور بختیار گستردهتر شده بود. کسی دیگر برای نخستوزیر قدرتی قائل نبود. اختلافهای ارتش و ساواک نیز روز به روز گستردهتر میشد. هنوز نیروهایی مانند گارد جاویدان، لشکر گارد و تیپ رضا پهلوی که مسئولیت حفاظت از خاندان سلطنتی و تهران را برعهده داشتند، زیر نظر ساواک علیه انقلابیون هدایت میشدند. فرمانده
پایگاه انقلابیون در گاراژ میدان ژاله اعلام کرد فقط کسانی میتوانند در میدان بمانند و مبارزان را یاری کنند که کارت پایان خدمت داشته باشند. هرچه اصرار کردم من در دوره آموزشی میدان تیر رفتم و با اسلحه ژ۳ آشنایی دارم، نپذیرفت در یکی از سنگرها مستقر شوم. بچههای محل بازگشته بودند اما من همچنان در حیاط گاراژ جلو فرمانده آهسته قدم میزدم. آفتاب از نیمه آسمان گذشته بود. یک نفر از ستاد فرماندهی مرا صدا زد، به یکباره دلم فرو ریخت. خودم را در میان یکی از سنگرها میدیدم. در حالی که به سمت ستاد میرفتم یک نفر لقمهای که در دست داشت را به سمتم گرفت. -فرمانده گفت این لقمه را به تو بدهم -همین قرار بود درباره من تصمیم بگیرد -چیزی به من نگفت بعد از ظهر شده بود. ناگهان چند کامیون حامل شن از راه رسید. هرکس در اطراف بود به کمک آمد. فرصتی پیش آمده بود. بدون اینکه تامل کنم خودم را درحال پرکردن گونیهای شن دیدم. افرادی که با کامیونها شن را آورده بودند مرتب صدا میکردند «سرکار». این صدا احساس خوشایندی به من میداد. آخرین گونی را به جلوترین سنگر بردم. فرمانده سنگر همافر بود. لباس نظامی همافران ویژه و جوانپسند بود. خسته شده بودم.
یک درجهدار قمقمه آبش را به سمتم گرفت. ناگهان سنگر با رگبار مورد حمله قرار گرفت. صدای تلپتلپ تیرها را که به کیسههای شن اصابت میکرد، احساس میکردم. ترسی سراسر وجودم را گرفته بود. نمیدانستم چگونه به خانواده خبر بدهم که در خط مقدم انقلابیون قرار گرفتهام. هنوزهم وقتی ماجرای روز ۱۷ بهمن را در ذهنم مرور میکنم صدای «تینتین» آهنگ کمانه کردن تیرها از بالای سنگر در گوشم میپیچد.




دیدگاهها
ارسال نظر