علی نعیمی
اتفاق زمانی افتاد که دیگر واژهها برایمان رنگ باختند. همه چیز مثل قدیم نیست. معنی کلمات تغییر کرده است. وقتی میگویی دوستت دارم مطمئن نیستی آن را همانقدر خالص و بدون پسوند و پیشوند ادا کرده باشی. وقتی قسم میخوری دقیق نمیدانی قرار است پس از قسم تو چیزی در میان طبیعت جابهجا شود یا نه. قسم راست آنجایی معنی مییابد که پشتش اعتقاد باشد. وقتی میگویی به جان عزیزم یعنی عزیزت هم جان دارد هم جانش عزیز است. وقتی میگویی دوستت دارم یعنی هم او را دوست خواهی داشت هم او را داری. داشتن فعل مالکیت نیست؛ صفتی است که از همان قول و قرارها میآید. دوست داشتن میتواند تمام معادلات را به هم بریزد. ما مردمان سرزمین آدم همه در غربت سردرگمی خود کلافهایم. همه پشت ایموجیهای بوسه و قلب و لبخند و گل پنهان شدهایم. آن طرف این گوشیهای لمسی خشم داریم، بغض داریم، نمیتوانیم حرفهایمان را همانطور که در درون ما میجوشد به زبان بیاوریم، از گفتن بعضی واژهها واهمه داریم، ما نمیتوانیم در هبوط معنا در عصر وادادگی کلمات از لحظههایی بگوییم که تجربه نکردیم. عشقهایی که نیامده تمام شدند، محبتی که در دلها یخ کرد و دوستیهایی که تبدیل به
دشمنی شدند. مجموعهای از تناقضات هستیم که وقتی قرار است از سنگینی نگاهی یا پرسشهای بیپاسخی فرار کنیم به جای همه چیز فقط میخندیم. مانند کاراکتر پولاد کیمیایی در فیلم «اعتراض» که وقتی در درگیریهای جلوی دانشگاه چوب به سرش خورد دیگر از آن به بعد میخندید. به همه چیز میخندید؛ حتی به قلبهایی که دیگر نمیخواستند کسی را دوست داشته باشند.



دیدگاهها
ارسال نظر